خاطرات
بعضی از خاطرات تو ذهن تو و من برق می زنند
بعضی از خاطرات در ذهن من و تو مرده اند
خاموش اند خوشمان نمی اید
از ریختشان از بودنشان از سر سختی اشان
اما هستند
دست از سرمان بر نمی دارند
نمرده اند
خودشان را به مرده گی زده اند
خیلی بداند
این خاطرات بد
فراموش نمی شوند
در پستوی ذهنمان حی و حاضرند
هر کاری می خواهی بکنی
زود سر راهت سبز می شوند
من نمی دانم
از دست این ها به کجا باید پناه بیرم
دوستم
خاطرات خوب کم اند
در اقلیت اند
تا می خواهند به صاحبش نیرویی بدهند
سر و کله ان خاطرات بد سبز می شوند
دوستم
من مانده ام
چه خوب بود من هم می توانستم
از خاطراتی که خوشم نمی اید
خودم دور می کردم
یک جوری انها را دست به سر می کردم
لااقل انها را به مرخصی می فرستادم
نه این ها نه رفتنی هستند
و نه مردنی
صاحبش را چهار میخ به زنجیر کشیده اند
کینه توزی و حسدو حرص
مدام این خاطرات بد را ابیاری می کنند
مانع از مرگشان می شوند
بیچاره خاطرات خوب من
جرات عرض اندام ندارند
برقی می زنند
دلم را شاد می کنند
اما عمرشان کوتاه است
کاشکی می شد
خاطرات بد را فراموش کنیم
می مردند
می رفتند
به نزد دوستانشان
خدایا چه کنم ؟
پاییز و زمستان برگ درختان را می ریزد
تن انها را لخت می کند
سال دیگر برگ های نو می رویند
گل های زیبا در می ایند
شاد و خرم
کاشکی می شد
برگ های خاطرات ما هم می ریخت
دوستم
و باد انها را با خود می برد
به هر جایی که دوست داشت
و من می ماندم
با ذهنی نو و روشن
رستاخیزی بود
اگر این طور می شد
دوستم