X
تبلیغات
شب زفاف - این داستانی از بیتا
دل نوشته
 این داستانی از بیتا

این داستانی از بیتا

و نقدی بر ان از خودم

داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند. بالاخره پس از سالها آماده سازی خود، ماجراجویی اش را آغاز کرد. اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد . اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک شد. سیاهی شب بر کوه سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود. همه جا تاریک بود. ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او هیچ چیز را نمی دید. ناگهان درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را به شدت می کشد. میان آسمان و زمین آویزان بود... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند:

خدایا کمکم کن ...

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه می خواهی ؟

-         خدایا نجاتم بده

-         آیا یقین داری که من می توانم تو را نجات دهم ؟

-         بله، باور دارم که می توانی

-         پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن...

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد.

فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده ی کوهنوردی پیدا شده ...

در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند،

فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...

و شما چطور؟

چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید؟

آیا می توانید رهایش کنید؟

درباره تدبیر خدا هیچگاه شک نکنید.

هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها کرده است .

هرگز فکر نکنید او نگهبان شما نیست .

و به یاد داشته باشید که او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد.

 

به خدا اعتماد کنیم . به خدا واگذار کنیم . به خدا گوش کنیم .

خداوند حرفهایی برای گفتن دارد...

و ایه نقد من بر این داستان

و این هم نقدی بر این داستان تا نظر شما چه باشد

سلام دوست مهربانم این داستان هیچی را ثابت نمی کند چرا دوست داریم عقل را به کناری بگذاریم و همه چیز را در قالب احساسات پیش ببریم  خداوند هر گز نمی گوید طناب را پاره کن  بنده من  و در این صورت  تو زنده می مانی نه نه این طور که باشد همه چیز را باید تعطیل کرد و عقل را فرستاد به مرخصی این حرف ها چیست باور کنید از این راه به خدا شناسی هم ظلم کرده ایم و من نمی دانم از این نوع داستان ها چی را می خواهیم ثابت کنیم اصلا مگر کی هستیم که در مقابل خدا داریم عرض اندام می کنیم ما چه کاره هستیم بهتر نبود ان کوهنورد عقلش را به کار می انداخت و با برنامه عمل می کرد تا به چنین روزی  دچار  نشود باید گفت ان خدایی که شما این طوری معرفی می کنید به درد هیچ کاری هم نمی خورد چون دستوراتش بر خلاف عقل و منتطق هست و انسان را گمراه می کند بیتا خانم ما دردریای محبت  خدا غرقیم شما دنبال چه می گردید و ما مثل این است که  در اقیانوس شناوریم و هی فریاد بر می داریم اقیانوس اقیانوس ما چه بگوییم و چه نگوییم هیچ اتفاق خاصی هم نمی افتد بهتر نیست به جای این کارها توصیه کنیم که انسانها با تدبیر عمل کنند و به اخلاق و اصول اخلاقی که خود انها را نوشته اند وفادار باشند من هر چه فکر می کنم داستان خوبی نیست و این می رساند خدایی که شما معرفی می کنید چقدر ظالم تشریف دارند و خودش را با ان عظمت در گیر کاری کرده است که نباید بکند انسانی در مانده را رها کرده است تا یخ بزند تا خدای اش را ثابت کند ایا بهتر نیست چنین خدایی نباشد !!!
|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386  |
 
 
بالا